این روزا عوض شدم!

این روز ها دور افتاده ام

این روز ها از خودم دورم

از خودم و همه ی خاطراتم

از دلتنگی ها و شادی هایم

این روز ها همه از من دورند

و من از خودم دورم

خاطراتم را در میان راه جا گذاشتم

عادت ها و فکر ها را دور ریختم

این روز ها من مثل قبل نیستم

سردی دستانم از هوا نیست

سنگی دلم هم از کینه نیست

این روز ها یاد داد که سخت باشم

یاد داد خودم نباشم و برای کسی نباشم

ترس ها و غم ها زیر پا له شدند

شاد نیستم، پاک نیستم، حرف نمیزنم

به گذشته، به عشق، به درد

به رابطه های جدید و قدیم، فکر نمیکنم

این روز ها فکر گذشته و آینده احمقانه است

این روز ها بزرگ میشوم اونقدر که جای بقیه تنگ شه

روزگار اثبات داشته ها به نداشته هاست

این روز ها پرده ها کنار می رود

این روز ها دل زیر پاست و فکر فرمانروا

دوره ی دوری از دل و نزدیکی به فکر

این روز ها عشق را در حراجی میفروشم و موقعیت را در بازار سیاه میخرم

مهم نیست زخم خوردم یا مردم

چه فرقی می کنه کی زد و کی کشت

مهم اینه که خدا دوستم داره

و اینکه من دوستش دارم

و اینکه فراموشم نمیکنه با اینکه بدم خیلی وقتا

هیچ چیز دیگه برام مهم نیست

بد بود گذشته ولی خودش خواسته

پس راضیم و از یاد بردم

هر چی هم بشه خوب یا بد بازم راضیم ازش

یعنی عاشقشم

خلاص

از یاد بردم

ساعتم امروز خواب است

نور روز ثانیه شمارم شده

روز و ساعت ماه را از دست داده ام

گیج ترین گیج دنیا امروز منم

نمیدانم شعر است این یا متن

نمیدانم شادم یا غمگین

سر درد و گیجی به هم گره خورده

دلیلی برای شادی و غم نیست

حس فراموشی آزارم میدهد

کار های عقب افتاده و فراموش شده

مرا در بند کشانده اند

گوش هایم کر شده

چشمانم تار میبیند

خسته از همه پایان ها و شروع های مجدد ام

مغزم توانایی پاسخ به سردرگمی هایم را ندارد

چرا هر چه جلو تر میرویم گذشته بهتر میشود

من غم ها و شکست ها را از یاد بردم

ولی همراه آن گذشته را هم به باد فراموشی دادم

حالا نمیدانم شادم یا غمگین

دایره کلماتم کوچک شده

نمیتوانم حس ام را معنی کنم

انگار من بیننده سریال روز های زندگی ام بودم که...

برق رفت و گفت ایست تا همین جا کافیست

خواب صبح گاهی

چند شب است که 

چشمانم عادت کرده است

گرگ و میش صبح را ببیند تا

غصه هایش را برای اندک زمانی

از یاد ببرد و نقاب خواب را ببینم

حسرت زندگی من شده

یک خواب آرام و طولانی

چشمانم از تاریکی خواب هراس دارد

و هر شب سرد زمستانی

سخت تر از درد و غم می گذرد

کالبدم تحمل سنگینی روح بی جانم را ندارد

سخت است همیشه یک جنازه

به نیش کشیده با خود جا به جا کنی

آنقدر سعی کردم

نامردمی ها را فراموش کنم که

یاد ندارم قاتلم که بود

که را نفرین کنم

تقاص مرگم را از که بخواهم

شایدم گذشته ام از قاتلم

کاش یادم می آمد

آرامش چگونه بود

خوابیدن چقدر سخت است

نفرین به....

لعنت

لعنت به تو

به تو و نام تو

لعنت به همه خاطرات با تو

به فکر خیال شبانه تو

لعنت به تو

لعنت به من

لعنت به بی خوابی شبانه ام

لعنت به ذهن گیج و فراموش کارم

همه چیز را از خاطر بردم جز تو

همه را بخشیدم جر تو

خواستم ما بسازیم

اما حالا فقط تو مانده!

چند ماهیست من را گم کرده ام

شایدم کشته باشمش

عصبانیت ندارم

خیلی ساکتم

انگار روحم را ربوده اند

فقط به خاطر صدای نفس هایم است

که می گویم زنده ام

نشانه دیگری از حیات در خود نمیابم

گاهی فراموش می کنم شبها بخوابم

و گاه یادم میرود غذا باید خورد

شاید این فراموشی ها نشانه از پیری دارد

لعنت به من که...

از کودکی عقده هایش را یاد دارم

از نوجوانی گوشه گیری

و از جوانی هیچ یاد ندارم

انگار بعد نوجوانی پیری بود!

راستی چند بار هم مرگ را دیدم

از زندگی جذاب تر بود...

لعنت به این ثانیه

زود دیر میشود! ولی تمامی ندارند

اما لعنت به تو

که جوانیم را دزدیدی و به پیری ام می خندی

روز و شب نفرینت می کنم

این حس تنفر است که مرا زنده نگه داشته

کاش روزی به حس من برسی

بفهمی وقتی جای عشق و تنفر عوض شد...

چگونه دنیا رنگ می بازد

لعنت به تو...

لعنت...

خواب شیرین و بیداری تلخ

 مــــن خفته بـــودم ولـــــــی زندگی بیدار بـــــــــــود 

 مــــن در خـــــــــواب زنــــــــدگی مــــــی ســــاختم

 در بیـــــــــداری زنـــــــــــدگی مـــــی باختــــــــــــــم

به ساختن ها می بالیدم و به باخت ها می خندیدم

قصـــر ها می ســاختم و قــرصت ها می بـــاختــــم

 از یـــــاد بردم کدام خواب است و کـــــــــدام بیداری

تا این که سیلی روزگار ساخته هایم را ویران ساخت

خنجر بــــــــران حقیقت پشتم را نـــــــــوازش کـــــرد

چینی نــــــــــــازک رویا هایم را زیر پایش لـــــه کـــرد

تــــا به خود آمدم دیــــــــدم که سراسر تـــــــرک ام

روزگـــــــاریـست ســــر بـه دیوار حـسرت می کوبــم

فرار

تو این روزای دیوونه

با این تنهایی مبرم


تو این سکوت تکراری

با این اکسیژن مرده


تو این تاریکی مطلق

با این خونه بی جون


باید به فکر رفتن بود
فرار شاید شروع باشه

شاید تموم شه بی رنگی
بسوزن خاطرات تلخ

شاید خدا هنوز باشه
کنار کافر لا دین

شاید طرح فرار داده
به سوی شهر خوشبختی

پایان تلخ

امشب از کوچه خاطراتم با پای برهنه پرسه می زدم

تا به دور دست رسیدم...

آنجا که شروع داستانمان بود...

ساعت خیره به آغازمان نگریستم

نگاهم خیس است...

لبانم قفل شده

می خواهم بگویم...

شاید اشتباه بود این آغاز...

روح من هزاران بار مرد از این آغاز

تکه های قلبم زیر پا له شد

تا آخرین نفس دویدیم به سوی پایانش

گاهی من شتاب می گرفتم

گاهی تو از من می گذشتی

از آغاز برای پایان دویدیم

در آخر ندیدیم کی از خط پایان گذشتیم

روزی به پشت سر نگاه کردیم و فهمیدیم

بند خط پایان پاره گشته...

من خواستم به عقب برگردم

تو می خواهی هنوز جلو بروی

راه جدا شد

من به عقب برگشتم با خاطرات مرده

تو به جلو رفتی با یک دنیا خاطرات از یاد رفته

تو خنده هایمان را از یاد بردی

من امید هایماتن را از یاد بردم

راه ما از هم جدا شد ولی

خاطراتم به تو گره خورده

من هر شب در کوچه خاطرات

تکه خاطره ای که زمین افتاده

برمیدارم، پاک میکنم، گوشه دیوار می چسبانم

و با یادت در خاطرات خوشمان زندگی میکنم

زندگی ای در رویا

من و تنهایی و خاطرتت...

هوا بس ناجوانمردانه سرد است

پاییز امسال زمستانیست

بویش حالم را به هم میریزد

سرمایش به یاد خاطرات می سوزاند

هر قطره بارانش یک خاطره زنده می سازد

خاطراتی که باد برده بود

حالا باران برگردانده

و این روز ها سردی بیرنگ دارد

قلبم یخ زده و در سر آتش شعله می زند...

میسوزم و میلرزم

در سکوت مطلق

در تاریکی شب با تنهایی می گرییم

در جمع دوستان به حماقت های خود با جمع به خود و با تلخی درون می خندم

حجم نفسم را بوی نامردی پر کرده

حس خفگی در گلوی خفته فریاد می زندگ

و  حس می کنم در پایانم با پایان این زمستان اجین شده...


بگذارید بروم

از این اتاق! از این خانه! از این شهر! از این دیار!

از این روزگاری تکراری فرار می کنم

روزی به جایی می روم که روز هایش پر رنگ تر باشد

می روم جایی که زمینش سیاه نباشد و آسمانش خاکستری

دلتنگ رنگ ها گشته ام

دلم هوای خنک می خواهد

حس نفس کشیدن عمیق

از این اتاق بی روح

از این اطرافیان بی صدا

از این روزای تکرای

گریزان گشته ام...

دیشب ایستاده خوابیدم!

دیشب ایستاده خوابیدم!

یادت در دل آشوب کرده بود

دل را کندم و زیر پا نهادم

 زیر کولبار دلتنگی له شدو آرام گرفت

و پلکان خسته و خیس آرمیدن

اما در خواب هم راحت نماندم از رویا و کابوست

دیشب ایستاده خوابیدم!

همچو درخت...