ده روز گذشت!

ده روز اخیر خیلی دیر گذشت و سخت!

ده روزه فکر نمی کنم بهش! انگار نصف مخمو گذاشتم تو قرنطینه! 

ده روزه که بیشتر از ده دقیقه ام بهش فک نکردم!

ده روزه که روزا بهش  فکر نمی کنم ولی هر شب خوابشو می بینم!

ده روزه هر وقت می خواد فکرم بره سمتش یاد ده روز پیش ساعت 12 شب میوفتم و کل فکرو میندازم دور!

این سری نه گریه کردم! نه خودم و کاری کردم! نه خودمو کشتم! نه دیگه بهش فکر کردم و صبح تا شب با یادش سر نکردم! هیچ کار خطایی نکردم دیگه! 

اما یه کاری کردم که خیلی خوب بود شاید! کشتم! احساسمو کشتم! احساسمو بهش کشتم! یه جای دورم خاکش کردم که دیگه سر مزارشم نرم! و چشمام براش تر بشه!

ده روزه غمگین نبودم اما زیادم شاد نبودم! بیشتر ساکت بودم و بیشتر تو خودم! بیشترین مشکلمم خواب دیدنمه...

ده روزه تا یادش میوفتم به خودم میگم از من متنفره! چرا دیگه باید سعی کنم برم سمتش؟! که چی؟! باز ناراحت شه؟! که باز از ناراحت شدنش دیوونه بشم؟! 

دیگه فک کنم پیر شدم! قدیما هیچ چیزی نشدنی نبود! انقدر سعی می کردم تا بشه! ولی الان حتی میترسم برم سمتش! جراتشو ندارم! فک می کنم دیگه بریدم! شاید خدا نخواست یا شایدم من اشتباه کرده بودم که اون میخواد! مطمئنم که خودم خیلی اشتباه های نابخشودنی کردم!

دیگه دیگه رسم دنیا تا بوده همین بوده خیلی دلم پره! اما دیگه سعی می کنم خالیش نکنم و نشکنم بغضمو

و دیگه یادی ازش نمونده! الان فکر میکنی که همین الان دارم به اون فکر می کنم مینویسم! اما اشتباه می کنی! ده روز قبل جلوی چشمم بود و می نوشتم!

به هر حال من سعی کردم نشد! دیگه هم فک نکنم سعی کنم که بهش برسم! یا سعی هم نمی کنم یه رابطه دیگه شروع کنم! 

از این به بعد سعی می کنم خودم باشم! برای خودم! سعی کنم تا حقمو از این دنیا بگیرم و به جنگ همیشگیم با دنیا ادامه بدم! تهشم یا می برم یا میبازم! اینش مهم نیست! 

مهم این بوده هست که من سعی خودمو کردم و می کنم!