پاییز سال بعد...

این متن آهنگ پــایـــیـــز ســـال بـــعـــد از رســـتـــاکـــــــ هست که دوستش داشتم....

 

 

دنـیــای مـــا انـدازه هـم نـیــست...

 

مـن عــاشـق بــــارون و گـیـتــارم...

مــن روز هـا تـا ظـهر مـی خـوابـم...

مـن هـر شـبـو تــا صـبـح بـیــدارم...

 

دنـیــای مـــا انـدازه هـم نـیــست...

مـن خـیـلی وقـتـا سـاکتم سردم...

وقتی که میـــــرم تو خودم شاید....

پــایــیــز ســــال بــــعـد بــرگــردم...

 

 

دنـیــای مـــا انـدازه هـم نـیــست...

 

مـی بــوسـمـت امـا نـمــی مونـم...

تــو دائــم از آیـنـده مـی پــرســی...

 

مــن حــال فــردامــم نـمی دونــم...

 

تــو فـکر یـک آغوش مـحکم بــاش...

 

آغـوش ایـن دیـوونه محکم نیـست...

 

صـد بــار گـفـتـم بـــاز یــادت رفـت...

 

 

دنـیــای مـــا انـدازه هـم نـیــسـت...

دانلود آهنگ

https://biamusic.us/music/rastaak-payize-saale-baad/

 

 

 

تابلوی نقاشی

مثل همیشه شب بود...

تاریک بود...

دو رنگ بیشتر در قلموی نقاش قصه ما نبود!

سیاه و سفید!

پس زمینه ی سیاد و پسرکی سفید! با لباسی سیاه...

با صورتی غمگین! غمگین پر راز...

تکیه بر دیوار زده! یاری ایستادن هم در توانش نیست!

به زمین می نگرد! ثابت و بی حرکت!

از لرزش دستانش فهمیدم که زمستان است....

نور هم هست در این نقاشی!

تیر چراغ ای در گوشه خیابان چند قدم دور تر از پسرک....

باد سردی صورت پسرک را می سوزاند....

اما گویی هم چون درخت کنار پیاده رو او نیز به خواب زمستانی رفته!

سیلی سرد باد هم پسرک را بیدار نکرد!

پسرک در فکر او بود ولی خدا میداند که او در فکر یا کنار که بود....

نیمی از صفحه نقاشی خالی بود... 

فکر نقاش هم مثل دستان پسر یخ زده است....

تابلوی نقاشی همچو داستان من و او همچنان منتظر پایان ماند.....

شب

شب را دوست دارم! 

چون بوی تنهایی دارد! و تنهایی را دوست دارم چون دیگران عذابم می دهند!

شب ها تاریک است ولی دلم از روز روشن تر است!

یادم هست که شب بود عاشق شدنم!

یادم هست که جداییمان هم شب بود!

چه خنده ها و گریه هایی که این شب از ما به یاد دارد!

شب های مهتابی خندیدم! و شب های بارانی عاشق شدیم یا گریستیم!

چه شکوهی دارد شب!  

شب احساس امنیت دارد برایم! شب هیجان دارد و شب خلوت است!

همه آدمیان شب ها خوابند! ولی من دلم نمی آید شب بخوابم!

نمیدانم شاید به یاد آن روز ها... هنوز منتظر هستم که بیاید...


کاش

کاش!

انقدر کاش دارم که هنگ کردم از کدوم بگم!!! 

کاش قدر می دانستم و کاش قدرم می دانستند!

کاش دیر عصبانی میشدم و زود خوشحال!

کاش امید هایم پیش رویم بود و عصه هایم پشت سرم!

کاش کسانی که نمی دانند بفهمند چقدر دوستشان دارم!

کاش برسم به آنچه برایش زنده ام!

کاش باران فقط در آسمان می بارید!

کاش دیگر دل نبازم از دنیا!

کاش استرس و ترس خارج میشد از من...

و کاش....

 کاش انقدر کاش نداشتم!

چرا؟!

چرا من برای آن شدن سعی کردم ولی این شد؟!

چرا به هر که بیشتر خوبی کردم بیشتر بدی دیدم؟!

چرا برای هر که دل سوزاندم به آتش کشیدم؟!

چرا با آنکه پایش ماندم ترکم کرد؟!

چرا آنکه نخواستمش هنوز پایم نشسته؟!

چرا برای دوستانم مرحم بودم و حال آنان زخم هایم شدند؟!

چرا یاد ندارم خندیده باشم از ته دل؟!

چرا باران به جای آسمان در چشمان من می بارد؟!

چرا می خندانمشان و می گریانندنم؟!

براستی چرا دنیای من این چنین بود؟!

مشکل از من بود یا دیگران؟!

شایدم رسم دنیا این است....


هدف

هدف واژه ایست زیبا!

آدم را به رویا می برد! به دور دست ها! به بهشتی در ذهن!

زندگی را رنگ می دهد! رنگ هایی روشن و شاد!

قدرت می دهد و انگیزه!

هدف لحظه های سخت را نرم می کند!

دل را مقاوم به شکستن و جشم را عایق باران!

هدف نیروی محرکه درونی آدمیت است!

هدف هر چه بالا تر باشد مسیرش طولانی تر است و سخت تر!

ولی شیرینی رسیدنش را شیرین ترین شهد ندارد!

و اما شکستش می شود من...


دیوانگی!

آری قصه ایست تکراری!

شاید تکراری ترین قصه ی دنیای ما...

دنیای دیوانگانگانی که نقاب خرد بر چهره زده و با حرف های دیگران توجه گدایی می کنند!

آری همه دیوانه ایم! اما باور نداریم!

همه می دانیم اشتباه است ولی انجام می دهیم!

همه می دانیم حقیقت است ولی سکوت می کنیم!

همه می دانید راست می گوید ولی تکذیب می کنیم!

همه می دانیم نمیتوانیم ولی اصرار می کنیم!

کاش کسی به یادمان بیاورد...

کاش با فریادی از این خواب شیرین بیرون کشد مارا!

نمی دانم شاید اگر این چنین نبود دیگر بهشت معنا نداشت که همین جا بود...

ولی خوب می دانم حال که این چنین است هر روزم به جهنم شبیه تر می شود...

کاش دیوانه لغتی که نه! واقعی بودیم! از علم و عقل این چنین نمی کردیم و از بی عقلی بود کارهایمان...

آن هنگام به خاطر بیماریمان از آدم جدا بودیم و نام آدمیت تیره نبود!

خستگی!

خواستم فریاد بزنم که خیلی خستم!

اما خستگی قدرت فریاد زندم هم برام نزاشته!

مهم نیست! در دل! فریاد می زنم و به این زبان خسته زحمت نمی دهم!

خسته ام! از دو رویی ها!

خسته ام از انتظار های بی پایان!

خسته ام از شکست های مکرر دلم!

خسته ام از دروغ هایش!

خسته ام از جنگ هایم با زندگی!

خسته ام از دل سرد شدن ها...

خسته ام از بی کسی هایم!

خسته ام از امید های فانی! از نگاه های بی رنگ! از صدا های خسته! از کینه های در دل نشسته! از عقده های فراوان! از فریاد های گندیده در گلویم! از تظاهر به خوش بودن! از ترس هایم! از بی محلی هایش! از نگاه های به هدف به گوشی! از نیرنگ دوست! از خودم!

خسته ام!

آری خسته ام...

و در حسرت پایان نیافتنشان چشم می بندم از این دنیا! خیلی زود! ولی حالا نه!

Cheshmanam

Be Ayene Ke Khire Mishavam

Darde Azimi Darone Cheshmanam Bidad Mikonad

Goyi Ta Lahazati Digar

Be Shedate Abshar Haye Ravan Jari Khahad Shod

Nemidanam AyaAgar Jari Shayad Be Andaze Gham Hayam Mibarad?

Bi Goman Agar In Chenin Bod Dar Donya Jayi Baraye Ghadam Zadan Nabod!

Nemidanam! Bakhodam Migoyam iN Gham Ha Ra Hame Darand

Shayad Ham Man Tavane Kami Daram

Khoda Bozorg Ast! Vali Man Kheyli Kochikam!

Mitarsam Dard Hayam Ra Ba Khoda Bazgoyam

Shayad Tars Nist! Khejalat Ast

Az Khodam Razi Nistam!

Khash Haye Ziad Daram!

Estedad e Khobi Khoda Be Man Dad

Ama Vaghte Kafi Nadad

Shayad Ghodrate Barname Rizi Nadashtam

Shayad Ham Khod Ra Ziad Mibinam

Ama Nemidanam Chera Nemitavanam Khod Ro Mahdod Bebinam

Chera Man Fekr Mikonam Ghader Be Anjame Har Kari Hastam

Cheraa Man Bade Har Shekast Angize Am Bala Tar Miravad

Kash Mishod Hameye dard Ha Va Khaterate Talkh Ra Biroon Rikht

Be Faramoshi Sepord

Kash Mishod Hame In Ghamha Ke HamChon Sorat Gir Jeloyam Ra Gerefte

Be Kenar Mizadamo

Ba Sorat Miresidam Be Saranjame Khodam

Kash Mishod...

Cheshmanam Dard Mikonad

Cheshmanam Sorkhie Lale darad

Khon Mibarad Ze Cheshmanam

Gooyi Ta Hamin Lahze Dar Hale Geristan Boode

In Rooz Ha Cheshmanam Soeye Sabegh Ra Nadarad

Negaraneshanam

Ama Bishtar Az On Negarane Farde Digari Hastam

negarane Kasi Am Ke Kash Na Ke Negaranam Bashad

Kash Faghat Midanestam Sanie ii Az Roozash Ra Be man Mi Andishad

Ke Midanam Ke NemiAndishad

Vali Kash....

قاصدک

پسرک غمگین بود...

قاصدک روی زمین بود...

قاصدک خسته ترین بود!

پسرک او را دید...

خنده ای کرد و دوید...

به کنارش که رسید...

با دو دستش که گرفتش

شادیش پایان یافت!

با دو چشمش خیره

در دورونش آشوب

که چه خواهم من از این قاصدک خوش بر و رو

از میان آن همه آرزوی دراز...

آرزویی که ید طولانی داشت...

از درون دل غلتید و به لبانش آمد...

لب آن لرزان شد

کیس اشکش سوراخ شدو جاری گشت...

پسرک هیچ نگفت...

پسرک با لب لرزان خنده تلخی کرد...

فوت آرامی کرد...

قاصدک باز به هوا خواست و کاش نشنیده باشد آرزوی تلخ مرا...