سامی بیگی - این عشقه

باز دوباره می زنه قلبت تو سینه سازمو

تو سکوتت میشنوی زمزمه ی آوازما

حس دلتنگی که می گیره تمومه جونتو

هر جا میری منو میبینی و کم داری منو

تو دلت تنگه ولی انگار تو جنگه با دلم

میزنی و میشکنی با خودت لج کردی گلم

راه با تو بودنو سخت کردی که آسون برم

چشم خوش رنگت چرا خیسه دوباره خوشکلم


حالا بگو کی دیگه اخماتو می گیره

با تو می خنده تب کنی برات میمیره

دست کی شبا لای مو هاته

آره خودم نیستم ولی یادم که باهاته


حالا بگو کی دیگه اخماتو می گیره

با تو می خنده تب کنی برات میمیره

دست کی شبا لای مو هاته

آره خودم نیستم ولی یادم که باهاته


این عشق تو وجودت توی جونت ریشه کرده

دل دوباره بی قراره داره دنبالت می گرده


این عشق تو وجودت توی جونت ریشه کرده

دل دوباره بی قراره داره دنبالت می گرده


گفتی که می خوای بری سر و سامون بگیری

خواستی اما نتونستی به این آسونی بری

دستت مال هرکی باشه چشمت دنبال منه

هر نگاهت انگاری اسممو فریاد می زنه

من خیالم راحته تا پای جون بودم باهات

تو ندونستی چی میخوای تا بریزم زیر پات

همه آرزو هامون حالا دیگه یه خاطرست

نفسم بودی ولی یه تجربه شدی و بس


حالا بگو کی دیگه اخماتو می گیره

با تو می خنده تب کنی برات میمیره

دست کی شبا لای مو هاته

آره خودم نیستم ولی یادم که باهاته


حالا بگو کی دیگه اخماتو می گیره

با تو می خنده تب کنی برات میمیره

دست کی شبا لای مو هاته

آره خودم نیستم ولی یادم که باهاته


این عشق تو وجودت توی جونت ریشه کرده

دل دوباره بی قراره داره دنبالت می گرده


این عشق تو وجودت توی جونت ریشه کرده

دل دوباره بی قراره داره دنبالت می گرده

رضایا - فرشته

چشمات فقط مال منه

دستات فقط مال منه

حست فقط مال منه

مثل یه فرشته که همیشه

عاشقه خسته نمی شه

مراقب منم هستو ازم دور نمیشه


برگا می ریزن از رو درختا

روزا میگزرنو اما از تو خبری نمیشه

دنیا نفس های آخرشه

عمرش داره ته می کشه

برگرد قبل این که دیر بشه


آره این قصه پایانی نداره قسمت

انگار فقط انتظاره تقویم

خیلی وقته بی بهاره قسمت

قسمت قسمت چیه

چیه کس چخ میدونه شاید

دور آخر زمونه شاید

اصلاً من شدم شاید شاید


برگا می ریزن از رو درختا

روزا میگزرنو اما از تو خبری نمیشه

دنیا نفس های آخرشه

عمرش داره ته می کشه

برگرد قبل این که دیر بشه


چشمات فقط مال منه

دستات فقط مال منه

حست فقط مال منه مثل ...

جالبه!

امشب به تلخی این روز هایم دیوانه وار خندیدم!!!

براستی آیا تمامی آدمیان شبیه من هستند؟

یعنی آنها هم از فکر روز و شب خواب ندارند؟!

دنیای ذهن من بی کران وسعت دارد

و وقتی می پندارم که تمامی آدمیان این چنین اند

یعنی به اندازه کل هستی دنیای افکار آدمیان جا می گیرد

حتی فکرش هم آدمی را به جنون می کشاند

واقعاً هر چه حیرت کنیم از این آفریده ی پروردگار کم است

و چقدر ما حقیریم در برابرش

ما با تمام سعی مان نمی توانیم زندگی خود بگردانیم

اما او در کسری از ثانیه بی کران زندگی سامان می دهد

براستی او را شکر و ستایش بس کم است....


مــحـــرم

بـــاز مــحــرم شـد و دل یــاد تـــو افــتـــاد      در پـیـج و خـم کـوجه نـوای تـو بـر افـتــاد

بـــاز سیـه جــامه شده قــامت ایـن شهر      از عطر نوای یا حسین پر شده این شهر

شــب هــای ســـرد و عــزاداری حـسـیــن     گــرم می کنـد دل پـریشان و خـستـه ام

گویی به انتظار این شبان هر سال زنده ام     روز مــهـم دیـگـری نــدارد تـقـویـم خانه ام

نــــام حـسیـن عشق است و جـاودانــگی     یـاد حسین طریـق بـنـدگی و جـاودانــگـی

پاییز

پاییز فصل رنگها ؛ رنگهایی پخته و سوخته...

پاییز فصل فریاد های برگ ها زیر پاهاست...

آفتابش خسته گشته و بی جان می تابد...

بوی خاک بارانش یاد آور خاطرات کودکی...

درختان خسته آماده ی خواب می شوند...

باد نیز با رنگها نماهنگ زندگی می سازد...

رقص برگ ها در باد نوای جان سوزیست...

پاییز فصل آرامش برگ روی تخت آب روان...

آخرین اعتراف...

می دونم! خدافظی کرده بودم.... اما یه پست می خواستم بزنم یادم رفت بزنم گفتم اینو برای آخرین ارسال بزارم.... امشب اعتراف می کنم به همه آن چیز هایی که نبودم و دوست داشتم باشم و جوری وانمود کردم که هستم! من آدم تنهایی هستم! من آدم عصبی ای بودم! من غرور کاذب زیادی داشتم! من از آدمیان استفاده ابزاری می کردم! من زور می گفتم تا درست دیده نشوم! من دوست داشتم همیشه تنها باشم! من دوست داشتم بهترین باشم! اما نبودم! من عقده داشتم از هر نوع که فک کنی... من دوست نداشتم معروف و اسم باشم! من دوست داشتم مفید باشم! من 1نفر را خیلی دوست داشتم! من آن که را بیشتر از همه دوست داشتم بیشتر از همه آزار دادم! من خیلی راحت آدم ها را مصرف می کنم و دور میندازم! من هر کاری می کنم جوابشو همین دنیا می بینم! من خیلی بهش حسودیم می شد! من خیلی بی وجدانم! من خیلی پر رو ام! من خیلی بچم! من خیلی ساده ام! من خیلی وقت ندارم! من خیلی کار دارم! من خیلی کار نکرده دارم! من هنوز فراموشش نکردم! من خیلی فکر بی خود می کنم! من بد ترین امانت دار دنیام! من خیانت کارم! من دوستش دارم! من خیلی خستم! من خیلی از کار و زندگی و فکر خستم! من یه کار بزرگ دارم! این بار باید این کارو انجام بدم! اگه انجام ندادم قید همه چیز و میزنم و بد تر از قبل می شم! اما اگه تونستم اون خوبی که تو ذهنمه میشم! بیشتر همه چیز مایه میزارم براش و باید بهش برسم! من باید هام اگه عملی نشه دیوونه میشم! من دیوونه ام! من اصول ندارم! من مثل برگم تو باد! هر طرف باد بیاد همون طرفم! من از قید و بند بیزارم! من لیاقتشو نداشتم! من بلد نیستم شاد باشم! من یه حرکت بزرگ می خوام! من میخوام عوض شم و دیگه عوضی نباشم! من یه انفجار به پا خواهم کرد! من دوست دارم صدا های خواب و بیدار کنم! من از خواب متنفرم! من از هر کی می گه نمیتونم بدم میاد! من از پول وقتی دستمالی نشده خوشم میاد من از صبح زود و شیر داغ و تخم مرغ آبپز بیزارم! من عاشق اردکم بودم اما تنهاش گذاشتم و مرد! چقدر گریه کردم باسش! من روزی که اردکم مرد فهمیدم این دنیا اونقدرا هم که می گن قشنگ نیست! من از رفاقت بیزارم... من خیلی گریه می کردم! من عادت می کنم تنها بمونم من خودمو فراموش کردم اما اونو نمیتونم فراموشش کنم! من خدافظ....

Dahomin Rooz

ده روز گذشت!

ده روز اخیر خیلی دیر گذشت و سخت!

ده روزه فکر نمی کنم بهش! انگار نصف مخمو گذاشتم تو قرنطینه! 

ده روزه که بیشتر از ده دقیقه ام بهش فک نکردم!

ده روزه که روزا بهش  فکر نمی کنم ولی هر شب خوابشو می بینم!

ده روزه هر وقت می خواد فکرم بره سمتش یاد ده روز پیش ساعت 12 شب میوفتم و کل فکرو میندازم دور!

این سری نه گریه کردم! نه خودم و کاری کردم! نه خودمو کشتم! نه دیگه بهش فکر کردم و صبح تا شب با یادش سر نکردم! هیچ کار خطایی نکردم دیگه! 

اما یه کاری کردم که خیلی خوب بود شاید! کشتم! احساسمو کشتم! احساسمو بهش کشتم! یه جای دورم خاکش کردم که دیگه سر مزارشم نرم! و چشمام براش تر بشه!

ده روزه غمگین نبودم اما زیادم شاد نبودم! بیشتر ساکت بودم و بیشتر تو خودم! بیشترین مشکلمم خواب دیدنمه...

ده روزه تا یادش میوفتم به خودم میگم از من متنفره! چرا دیگه باید سعی کنم برم سمتش؟! که چی؟! باز ناراحت شه؟! که باز از ناراحت شدنش دیوونه بشم؟! 

دیگه فک کنم پیر شدم! قدیما هیچ چیزی نشدنی نبود! انقدر سعی می کردم تا بشه! ولی الان حتی میترسم برم سمتش! جراتشو ندارم! فک می کنم دیگه بریدم! شاید خدا نخواست یا شایدم من اشتباه کرده بودم که اون میخواد! مطمئنم که خودم خیلی اشتباه های نابخشودنی کردم!

دیگه دیگه رسم دنیا تا بوده همین بوده خیلی دلم پره! اما دیگه سعی می کنم خالیش نکنم و نشکنم بغضمو

و دیگه یادی ازش نمونده! الان فکر میکنی که همین الان دارم به اون فکر می کنم مینویسم! اما اشتباه می کنی! ده روز قبل جلوی چشمم بود و می نوشتم!

به هر حال من سعی کردم نشد! دیگه هم فک نکنم سعی کنم که بهش برسم! یا سعی هم نمی کنم یه رابطه دیگه شروع کنم! 

از این به بعد سعی می کنم خودم باشم! برای خودم! سعی کنم تا حقمو از این دنیا بگیرم و به جنگ همیشگیم با دنیا ادامه بدم! تهشم یا می برم یا میبازم! اینش مهم نیست! 

مهم این بوده هست که من سعی خودمو کردم و می کنم!

مجید خراطها - حلقه (متن ترانه)

این متن آهنگ حلقه از مجید خراطها هست...  امشب حالم خوب نبود بعد این آهنگ هم اومدو گفتم بنویسمش نسبتاً قشنگه....

 

خبری ازت نبودو خیلی بی تاب تو بودم...

اومدم سراغت اما پر گریه شد وجودم...

خیلی دلتنگ تو بودم گل مهربون و نازم

نمیدونم چرا اینجا یا اصلاً چم شده بازم

اون همه قول و قرارا اومدم یادت بیارم

اما انگار دیگه راهی برا برگشتن ندارم

اینجا گل بارونه امشب چقدر این فضا غریبه؟

چرا من هیچی نمی گم چرا می خندم عجیبه

آخه مجبورم بخندم کسی اشکاما نبینه

حالا کو تا باورم شه سرنوشت من همینه

به نظر میاد که امشب از قلم افتاده باشم

آرزوم بود که من امشب پیش تو واستاده باشم

چه لباسای قشنگی بهت میاد چقدر عزیزم

تو می خندی و من از دور اشکاما میریزم

خوش سلیقه ام که بودی آره بهتر از من اونه

سر تر از منه میدونم اون که می خواستی همونه

تازه فهمیدم حسودم دست تو دست اونه 

ای خدا انگاری اونم نقطه ضعفمو می دونه

حالا تو دست تو حلقست دست اون حلقه تو دستات

یا من اشتباه می بینم یا دروغ بود همه حرفات

بله را بگو گل من تو ازم خیری ندیدی

آرزوم بود که ببینم تو تو رختای سفیدی

حالا هر دو حلقه داریم تو تو دستت من تو چشمام

تو زدی من اما موندم زیر قولات روی حرفام

برو خوش بخت شی عزیزم تو ازم خیری ندید

 

آرزوم بود که ببینم تو تو رختای سفیدی

بله رو بگو گل من بگو و شرش را بکن

من و زندگی بی تو باورم نمیشه اصلاً

داره سردم میشه کم کم خیسه از اشکام لباسام

همه گریه هامو کردم اشکیم نمونده باسم

میزنم بیرون از اینجا بله را می گی نباشم

میرم اون بیرون یه گوشه دست به دامن خدا شم...

بله را گفتی تموم شد این دیگه آخر کاره

هی می خوام بگم مبارک ولی بغضم نمیزاره

هق هق ام تبریک من بود من باسه تو گریه کردم

قطره قطره های اشکو به تو امشب هدیه کردم

امروز تو چشمت عزیزم نمی دونی چی کشیدم

اما کاش اشکام نبودن تو را واضخ تر می دیدم

دیگه چشمام نمی بیننه دستمم نمی نویسه

دلخوشیم همین یه نامست گرچه اینم خیس خیسه

آخرین جمله نامم اینه از ته وجودم 

برو خوشبخت شی عزیزم خیلی عاشق تو بودم....

 

دانلود آهنگ

https://biamusic.us/album/majid-kharatha-dige-miram/

 

داستان عشق و آدم و خدا

یکی بود یکی نبود

یه پسر بود که با هیچکس نبود... از دار دنیا هم هیچی نداشت... دوست داشت با همه فرق داشته باشه! اما از شانس خوب یا شاید بخت سیاه عاشق شد! هیچ کس باورش نمیشد که اون عاشق شده ولی اون خیلی گیر شده بود... دنیا مثل اون عاشق ندیده بود...خیلی روز های خوشی داشت! اما کم کم اون نداشته هاش شروع کردن به خود نمایی! تا جایی که عشقش ترکش کرد و اون موند دوباره خودشو تنهایی هاشو نداریش ولی یه درد تازه هم رو قلبش اضافه شده بود... پسرک غذا نخورد اما خیلی غصه خورد! پسرک خوابش نبرد! اما پاهاش همیشه سست و خواب بود... پسرک تنها گوشه خیابون ضعیف و لاغر افتاده بود که یه ماشین با سرعت از اونجا رد شد و یه سنگ از زیر تایر ماشین در رفت و با شدت خورد تو سرش! و خون از سرش جاری شد! پسرک اول عصبانی شد! سرش را رو به آسمون کرد و با ته مونده های انرژیش داد زد خداااا چرا جونمو نمی گیری؟؟ چرا هر روز بیشتر آزارم میدی؟؟ من دیگه آخر خط رسیدم چیزی ندارم تو این دنیا به جز کلی درد... اونا را که نمیگیری! حداقل بیا جونمو بگیر!!! از شدت فریاد زدنش رنگش زرد شده بود و همون جا از حال رفت...

تا صبح جم نخورد! صبح که شد آفتاب رو صورتش افتاده بود! بیدار که شد نور خورشید چمشو می زد... خیلی متعجب به خودش نگاه کرد... دید توی جوب داره آب میاد! پا شد... صورت خودشو شست و همون جور که متعجب به همه جا نگاه می کرد وقتی تو آیینه یه مغازه خودشو دید نشناخت!!! 1 ساعت ایستاد مثل مجسمه نگاه کرد ولی چیزی یادش نیومد.....

این داستان ادامه دارد....

اما بزارید ناتموم بمونه مثل همه چیز های دیگه زندگیم....

مرگ

مرگ را دوست دارم! چون پایان است و من همیشه عاشق کشف این معما که بعد از پایان چه می شود بوده ام و هستم! و تا به آن نرسم آرام نمی گیرم!

چرا از مرگ میترسند آدمیان؟! چرا اما من دیوانه عاشقش هستم؟!

دوست دارم در زمستان من بمیرم!

کاش بعد مرگم دیگر دنیایم خاکستری نباشد...

کاش یا سفید باشد یا سیاه!

و در آنجا دیگر چشمانم رنگ خون نباشد...

می گویند گناهکارانی چون من در آنجا عذاب خواهند دید...

من عاشق سوختنم! ولی کاش مثل اینجا روحم را نسوزانند...

خدا هر گاه زمانش رسید لطفاً 1 روز قبلش با یک پیامک ما را نیز مطلع ساز... باتشکر...