Ajab Rozo Shabi Daram


ادامه نوشته

Emrooz 1


ادامه نوشته

Emrooz 2


ادامه نوشته

Emshab 2


ادامه نوشته

Emshab!


ادامه نوشته

دوره کار کردن من!!!

آخرین جمله آخرین ارسالم این بود: ایشالا 1 روز دیگه ادامه میدم!!!


این 1 روز دیگه 3 - 4 ما طول کشید! الان که نگاه می کنم می بینم دیروز بود این وبلاگ رو زدم اما 9 ماه گذشته!!! تو این وبلاگ حس می کنم زان خیلی سریع میگذره! مثل عمر که هر چی نگاه می کنی به عقب میگی دیروز بودا!!! چه زود گذشت! اما رسمش اینه! کاریش نمیشه کرد.


خوب ادامه میدیم، اول مهر بود و من دانشگاه ورودی بهمن قبول شده بودم!

داداشم با دوستش یه گیم نت داشت تو یه شهر دانشجویی نزدیک شهر خودمون (20 کبلومتر دور تر) که دامادمون هم یه جورایی با داداشم شریک شده بود و تو همون مغازه کافی نت هم زده بودن!

زیاد اونجا می رفتم و کمکشون می کردم و چون گریاییم بالا بود و علاقه هم داشتم خیلی سریع همه چیزشو یاد گرفته بودم.

چون کلاً 1 روز نمیتونم بیکار باشم یه فکر احمقانه به سرم زد! چون زیادی مغرور بودم غرورم اجازه نمیداد برای یکی دیگه کار کنم و یکی بهم بگه چی کار کنم چی کار نکنم!

به دامادمون و داداشم و دوستش گفتم مغازه را بدبد به من ماهانه یه مبلغی ( 600 هزار تومان) میدم بهتون! و هر چی بیشتر در اومد مال خودم! خیلی بهم گفتن اینجوری خوب نیست و تو باش و ما ماهی 200 تومن میدیم بهت! اما من قبول نکردیم!

بلاخره قبول کردن و شروع به کار کردیم و بدبختی شروع شد! ماه اول مهر ماه بود و مشتری های ما فقط دانشجو بودن! و اونم دانشگاه آزاد!!! تا 15 مهر اصلاً کسی نیومد! چون همه از شهر های دیگه بودن دیر تر میومدند!

بعد 15 ام که اومدند نسبتاً بد نبود، 7 صبح میومدیم و شب ساعت 1-2 نصف شب بر می گشتم با تاکسی!

17 سالم بود تو یه کافی نت گیم نت با 17 تا سیستم و بدون کمک 1 نفره! تازه اسمش کافی نت گیم نت بود! از رایت آهنگ و نرم افزار گرفته تا تحقیق و مقاله و پرینت همه کاری می کردم اونجا! فقط باسه این که کم نیارم!

ماه اول 15 روز دوم 600 تومن که قرار بود را در آوردم و دادم! و رفتم گفتم بهشون که زیاد گفتید کمش کنید یه کم! و او ها هم کردن ماهی 500 تومن! آبان و آذر هم مثل ... کار کردیم اما همون 500 موند برای خودمون!

از ماه دوم سوم بود که دیدم نمی صرفه 2-3 نصف شب 3 تومن کرایه بدم و صبح دوباره برگردم! برای همین تو همون مغازه یه جای خواب درست کردم و شب و روز اونجا زندگی می کردم!

البته یه نکته کوچیک هم یادم رفت بگم! اون دانشگاه آزاد که ما کنارش بودیم فقط پسرونه بود و کلاً روزی 1 دختر هم هم مشتری نداشتیم فقط پسر و فقط دانشجو! و بدیشم همین بود که وقتی دانشجو نبود ما هم تعطیل بودیم!

البته طی این مدت اینترنت هم مشکلات زیادی بود چون اونجا Adsl نداشت و فقط از دانشگاه میشد اینترنت گرفت که اونم ماشالا پوستمونو می کند!

این داستان ادامه داشت تا آذر ماه که اتفاقات جالب ترب افتاد!!! که ایشالا یه روز دیگه با جزئیات ادامه می دهم....

شب و روز کنکور!

شب کنکور بود و توی اتاقم نشسته بودم درس می خوندم. اعصابمم درست نبود و استرس داشتم!


خانواده خونه نبودم فقط بابام بود و نمی دونست فردا کنکور دارم!  و اومد سر یه چیز کوچولو گیر داد بهم!

چشمتون روز بد نبینه! اعصابم از حد تعادل خارج شد و بعد رفتن بابام سگ شدم داد می زدم! با مشت می زدم پیریز های برق و میشکستم و رفتم زیر زمین با دست خونی و 2 ساعاتی گریه کردم!  از همه چی اعصابم خورد بود و منتظر یه چی بودم اینطوری شم!

بعدشم سرم داشت می ترکید! 2 تا استامینوفن کدئین خوردم و رفتم خوابیدم! که صبح پاشم برم کنکور بدم!

صبح که بیدار شدم باز سر درد بود! دوباره 2تا استامینوفن زدیم و رفتیم سر کنکور!!!

رفتیم و پشت در دوستان قدیمی رو دیدیم و نشستیم سر جلسه ! چون من و اون رفیقم که گفتم با هم درس می خوندیم با هم دفترچه گرفته بودیم پشت سر هم بودیم!

بلاخره شروع به تست زدن کردیم و عمومی چون زیاد خونده بودم راحت زدم و برای رفیقم که صندلی جلو بود همه عمومی ها را رسوندم!

و بعد دفترچه تخصصی را دادن! و همون طور که گفته بودم تخصصی زیاد حالیم نبود! 30 دقیقه ای کی گذشت! به رفقی شفیقمون که جلو بود گفتیم بگو!!! اما چشمتون روز بد نبینه!!! مرد!!! کر و لال شد! فقط تست میزد! و هر چی داد میزدیم و پا به صندلیش کوبیدیم که بگو! هیچ اثری نداشت! دوباره اعصابم به هم ریخت! میخواستم پا شم و همون جا بگیرمش زیر مشت و لقت و قید کنکور را بزنم! ولی ... به  هر حال با اعصاب دو چندان خورد ادامه دادیم این داستان تست زدن را و پا شدیم پاسخنامه را دادیم و رفتیم!

و پش در هر چی انتظار رفیق شفیق و کشیدیم که بیاد و از خجالتش با ضربات مشت و لقت بیرون بیایم نشد که نشد!

و خیلی موندم دیدم نیومد! گفتم بیخیاا همه که یه چیزی از ما کندن رفتند! اینم روش!!!

و رفتیم خونه و فکرشو نکردیم!

تا 1 ماه بعد نتیجش اومد که اولویت دوم ام که شبانه همون مرکز استان خودمون بود ورودی بهمن قبول شدم!

و اون رفیق با مراممون یه شهرستان دور تر دیگه قبول شد!

و من خیلی خوشحال شدم که با تست خودم همون جایی که می خوستم قبول شدم و زیر منت یه این چنین آدمی نرفتم که اگه همون تست های عمومی را من باسش نگفته بودم! خواب دانشگاه را باید میدید!

به هر حال رفیق بود و کاریش نمیشه کرد باید سوخت و ساخت!

و این چنین بود که فصل جدید 6 ماه مونده به دانشگاهم که یکی از مهم ترین ، تلخ ترین ، شیرین ترین و پر سود ترین دوران زندگیم بود شروع شد!

ایشالا 1 روز دیگه ادامه میدم!

پشت کنکور و کلاس کنکور!

خوب! باز 1 ماه نیم گذشت و دوباره من اومدم!


اکثر دوستام کنکور قبول شدند! چند تا خونده بودن و چند تا هم تقلب کرده بودن از روی اون هایی که خونده بودن و بلاخره اکثریت اونا رفتن و ما موندیم پشت کنکور!!!


کنکور آزاد هم دادم با داداشم که یک سال از من بزرگتر بود... و هر دو قبول شدیم!

اما! خونه گفتن میلاد تو حیفی!!! مخت خوب می کشه! بخون دولتی و داداشم رفت دانشگاه و منو فرستادند کلاس کنکور!!!

کلاسی که منو نوشتن مرکز استان بود و ما یه شهرستان بودیم که حدود 1 ساعت راه بود تا مرکز استان! دوران جالب بود از آبان ماه رفتیم کلاس! تنهایی مرفتم میومدم رفتم 2 ساعت برگشتم 2 ساعت طول می کشید! اکثر روز ها صبح تا شب اونجا بودم!

کم کم اونجا رفیق هم پیدا کردم و همش به حرف زدن مسخره بازی و شوخی و خوش گذرانی می گذشت!!!

تا این که 2 ماه مونده به کنکورم یکی از رفقام که مثل من پشت کنکور مونده بود اومد در خونمون و گفت من برم بهش یاد بدم و این حرفا!!!

ما هم که نشده و نمیشه که به رفیق نه بگیم! گفتیم حتماً و 2 ماه آخر را به بهونه به اون یاد دادن خودم یه نگاهی بعد اون همه مدت رو جزوه ها انداختم و هم به اون یاد دادم هم خودم یاد گرفتم!

نکته جالب این بود که از شانس شاهکار من! حدود 1 ماه یا شایدم کمتر مونده به کنکور پدر بزرگم که خیلی دوسش داشتم فوت کرد! و حدود یه هفته درس نخوندم و داغون بود اعصابم!

بگذریم!

اون رفیقم تو درس های تخصصی خیلی حالیش بود و من عمومی!

گذشت و با هم تو پارک و کتابخونه درس خوندیم تا شب کنکور رسید و داستان شب و روز کنکور...

اون فردا شب 1 ماه و نیم طول کشید!

و حال هنرستان!

بکس جدید و صمیمی تر از هنرستان داشتیم! چون دو سال همه با هم بودیم! دوباره دوست پیدا کردم اونم به تعداد زیاد! کم حرف بودم تو جمع شلوغ ولی جمع های 2 نفره خیلی حرف میزدم!

یادم نیست چیزی از اون دوران به جز یه 10 تایی رفیق که هنوزم باهاشون سر و کار دارم!

اونا اکثراً رفتن دانشگاه و من یه سال موندم پشت کنکور و ....

دوران هنرستان

فصل جدید و جالب در زندگی من دوران هنرستان بود!

که فردا شب تعریف می کنم! خوابم میاد! بابای!